سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

چند قدمی راه رفتن

عزیز دلم سلام موش موشکم حسابی بلا شدی . شیرین شدی ! دلبر شدی ! خلاصه که قربون دست و پای بلوریت برم من.  عزیز دلم دیگه کم کم میخوای راه بیافتی البته باید در اصل بگم میخوای بدوی!!!!! به ثانیه های روی پا وایسادنت روز به روز اضافه میشه تازه درحین وایسادن نی نای نای هم میکنی و کلی ذوق میکنی. چند قدمی هم راه میری و میافتی. فدات بشم شیطونکم. درضمن بسیار باهوش شدی . وقتی موبایلو دستم میبینی شیرجه میزنی روش . اگه صفحه ش رو خاموش کنم چنان دادی سرم میزنی و گریه ای سر میدی که بیا و ببین. رفیق فابریک فاطمه جونی شدی و وقتی اون هست دیگه منو هم تحویل نمیگیری. جتی یادت میره بیای شیر بخوری!  عاشق وقتی هم که رو نمیدی و با د...
29 مهر 1391

سپهرجان بزرگتر میشود

سلام امید زندگیم حال و اوضاعت که به حمداله خوبه . چند روزه که واسه چند ثانیه روی پاهات می ایستی و و کلی ذوق میکنی . منم که نمیدونم باید ذوق کنم یا دلواپس بشم از بس شیطون شدی ! تازه حتما هم باید تشویقت کنم اگه حواسم بهت نباشه کلی سرو صدا میکنی تا توجه منو جلب کنی شیطون بلای من ! عزیز دلم چند روز پیش که صدای هواپیماتو با اون ظرافت تقلید کردی کلی دلم واست ضعف رفت. جوجو  نی نای، نای  هم که یاد گرفتی پدر سووخته. جوجه عاشقتم دیشب خونه مادرجون بودیم . مادرجون بعد از ده روز از مسافرت (مشهد) اومد و جنابعالی هم که خودتو لوس کردی و از بغلش پایین نمیومدی. حتی بغل خاله هم نمیرفتی . عزیز دلم میخوام چشمامو عمل کنم ...
24 مهر 1391

پسرک شیطون من (2)

سلام فدات بشم من الهی روز به روز عسل تر میشی ها . آخه اینقدر ناز و بانمک شدی که دیگه طاقت دوریت واسم خیلی سخت شده . این مدت کارای زیادی با هم کردیم . یکیش این بود که رفتیم خونه خاله جونی و جنابعالی با پسردایی هات خونه خاله رو گذاشته بودی رو سرت . آخه مامان یه کم جنبه داشته باش ! چه معنی میده آدم با پسرای شیطونی که اصلا هم همسن و سال خودش نیستند اینقدر بلاگی کنه؟ دوم اینکه رفتیم سوار اتوبوس شدیم یه مسیر طولانی و تو فقط توی اتوبوس زل زده بودی به مردم حتی شیر هم نمیخوردی . وقتی هم که چشمت افتاد به خاله زری کلی از خودت ادا اطوار دراوردی و اتوبوس بعدی رو با خنده ها و ذوقات گذاشتی رو سرت مردم هم که کیف کرده بودند. فدات بشم...
16 مهر 1391

نه ماهگیت مبارک

بازم یک ماه دیگه گذشت و تو چقدر از ماه پیش بزرگ تر شدی دو تای دیگه از اون مرواریدای سفید و خوشگلت دراومدن الان چهار تا مروارید خوشگل توی دهنته! فدات بشم من.  در عرض این یک ماه خیلی تغییر کردی . دیگه کاملا معنی امر و نهی رو میفهمی ( چقدر هم که اهمیت میدی ) . وقتی دعوات میکنم زل میزنی توی صورتم خوب نگاهم میکنی بعد میزنی زیر خنده . پدرسوووووووخته از کجا میدونی من به خنده شلم ؟ شیییییییییییییییییییییییییییییییطون شدی حسابی . دیروز از ساعت 7.5 صبح تا 10.5 شب فقط دو ساعت خوابیدی و خونه مادرجووونی رو گذاشته بوودی رو سرت ، دیروز حسابی واسه همه دلبری کردی حسابی از خودت ادا اطوار درمیاوردی و میخندیدی . اینقدر سرگرم...
8 مهر 1391
1